تبلیغات
خرم سلطان

خلاصه جدید تا پایان قسمت 240
مهری ماه و جهانگیر از پدرشون اجازه میگیرن با هم برن دیدار مادرشون! خرم داره به پیشنهاد رستم پاشا فکر میکنه اینکه میتونه بهش اعتماد کنه و برای آینده شاهزاده ها روش حساب باز کنه یا نه! جهانگیر میچسبه به خرم و ازش میخاد که باهاشون برگرده قصر خرم هم قول میده که زود برگرده مهری ماه سرشو میذاره رو پای مادرش میگه دلش میخاد مثل خرم و باباش که عاشق همن اونم با مردی ازدواج کنه که عاشقشه خرم که میخاست همون شب به مهری بگه که رستم ازش خواستگاری کرده با این حرف مهری ماه داغون میشه و چیزی نمیگه ولی فرداش بالاخره میگه جریانو و مهری ماه عصبانی میشه مهری ماه به مارکو میگه قراره بزور شوهرش بدن کمکم کن ولی مارکو میگه من نمیتونم کاری بکنم! مارکو از دختری به اسم سینیورا سیلویا خوشش میاد و این خبر به گوش مهری ماه میرسه مهری ماه دختره رو تهدید میکنه که دیگه دور و بر مارکو نچرخه (چ عیاشی شده این مارکو) شاه سلطان تصمیم میگیره از غیبت خرم استفاده کنه و وزیر اعظم رو به قتل برسونه تا شوهر خودشو جایگزینش کنه برای همین از ایاز پاشا میخاد شبو تو قصرشون بمونه تا براش عیش و نوش را بندازن همون شب شاه سلطان یه دختر وبایی رو آماده میکنه تا برای ایاز برقصه! (دختره خیلی خوشگله یه گوشتیه ها)ایاز هم شب با دختره مشغول میشه و صبح که بیدار میشه از خواب میبینه دختره مرده و خودشم وبا میگیره وبا تو کل قصر شیوع پیدا میکنه رستم هم خبر میاره که وبا در قصر خُرم سلطان هم شیوع پیدا کرده سولی دستور میده خرمو به یه قصر دیگه ببرن ولی خرم میگه که نمیره واسه سولی خبر میارن که خرم قبول نکرده سولی هم که خودش کلا داره از بی خرمی هلاک میشه بهانه دستش میاد تا خودش بره پیشه خرم (حشرش بدجور زده بالا آخه خخخخ حالا شما فک کنید یک سال و نیم جنگ بود اونجا هم که عنصر مونث نبود بعدشم که اومد خرم تبعید شد کلا این همه مدت با هم نبودن) خلاصه که سولی پا شد رفت پیشه خرم و مرجان هم به شاه و خدیج گفت که سولی از قصر رفته اونا هم عصبانی شدن

سولی تو اتاق منتظر خرم بود در باز شد خرم وارد شد سولی تا برگشت و خرمو دید خیره موند و دلش هُری ریخت پایین (این صحنه شباهت زیادی با اولین باری که خرم به خلوت رفت داشت)بعدش مثلا قیافه جدی گرفت به خرم گفت چرا وقتی بهت میگم برو یه قصر دیگه نمیری؟ میخای اینجا وبا بگیری؟(ای وبا بگیرین هر دوتون) خرم گفت به همون دلیلی که تو اومدی اینجا منم به همون دلیل نمیرم یه قصر دیگه! سولی گفت چی؟ خرم گفت عشــــق! یکم زر زر کردن بعدش سولی یهو احساساتش فوران شد گفت خرم اگه تو یک دستت زهر باشه تو اونیکی دستت پادزهره بعدشم همدیگرو بغل کردن و بوسیدن کلا سولی اومده بود که تحریک شه خخخ!!!!! خرم و سولی به قصر برگشتن ولی شاه سلطان به خرم گفت ایا ز پاشا مُرده و وزیر اعظم تغییر میکنه! لطفی گوریل وزیر اعظم شد!!! مهری که هنوزم دنبال مارکوئه به مادرش گفت که اونو دوست داره خرم گفت باشه من میرم باهاش حرف میزنم تو ام بیا پشت در وایسا گوش کن!!!!(خیلی ریسکی بود کار خرم چون نه میخاست مهریو نا امید کنه و هم اینکه ممکن بود مارکو تغییر عقیده بده و بگه که حاضره با مهری ازدواج کنه ولی خب چون رفته بود تو گروه خدیجه این ازدواج غیر ممکن بود! خب بریم ببینیم مارکو چی میگه!) خرم به مارکو گفت نظرت در مورد مهری ماه چیه؟ مارکو گفت سلطانم بخدا اگه تا الان صریح حرف نزدم برای این بود که میخاستم مهری ماه ناراحت نشه ولی دروغ چرا مهری ماه برای من مثل یه بچس!!!!!!!!)مهری ماه که همه اینا رو شنید اومد اتاقه سولی و گفت که حاضره با رستم پاشا ازدواج کنه!

خرم نامه ای فرستاد برای رستم با این متن که سرورمان به پیشنهاد ازدواجت جواب مثبت داده در همین لحظه رستم شروع کرد بیوگرافیشو تعریف کرد اینکه وقتی 9 ساله بوده مادرش میمیره و باباش این و خواهر برادراشو کتک میزده رستم هم یک روز فرار میکنه میاد بازار برده فروشها در راه نصف بچه ها میمیرن ولی رستم مقاومت میکنه شنیده بوده که رستم اسم یک پهلوان بوده ازیکی میپرسه رستم یعنی چی؟ بهش میگن یعنی گلادیاتور برای همین خودش این اسمو واسه خودش انتخاب میکنه و خیلی تلاش میکنه تا واقعا یک رستم بشه به نگار میگه یادته بهت گفته بودم من با مهری ماه ازدواج میکنم بعدش به نگار میگه حالا گوشتو بیار نزدیک و سه بار در گوشش میگه طلاق و نگارو طلاق میده نگار میگه من نمیذارم مث یه آشغال منو از زندگیت بیرون بندازی رستمم خیلی باحال جوابشو میده بهش میگه در واقع تو همین حالا هم تو زندگیه من نیستی. خبر ازدواج به گوش شاه و ماهی میرسه همشون عصبانی میشن چون رستم الان بعد از وزیر اعظم بالاترین قدرتو داره و یک مهره بسیار باارزشه که اگه قرار باشه داماد پادشاه بشه این به معنیه نابودیه گروه مخالفه برای همین اینا تصمیم میگیرن نذارن این ازدواج صورت بگیره ماهی میگه الکی بگین رستم جذام داره . میان معاینه میکنن رستمو اما الیویا (خواهر رستم) ثابت میکنه که رستم جذام نداره. الیویا به رستم میگه اون شب تو منو نجات دادی حالا وقتش بود تا منم بهت کمک کنم رستم به الیویا میگه تو خواهره منی از این به بعد هر جا برم تو رو هم با خودم میبرم با هم حاضر میشن برن پایتخت که لطفی و شاه ارابشونو دستور میدن آتیش بزنن ولی رستم و الیویا زودتر پیاده میشن و در حالیکه همه فکر میکردن رستم مرده رستم صحیح و سالم برمیگرده قصر و همه هاج و واج سر جاشون خشکشون میزنه(این قسمتا خیلی جالبه شاه و شوهرش هر کاری کردن تا رستمو بکشن ولی هر دفعه رستم زنده میموند و انقد جو رقابتی بین دو جناح زیاد شده بود که اگه رستمو از دست میدادن باید میرفتن میمیردن!! این وسط یه دختره بینهایت جذاب و سکسی رو خرم فرستاد تا به لطفی حال بده تا حاله شاهو بگیره لطفی تا اومد دختره رو ... کنه ییهو چنتا آیه قرآن خوند دختره رو بیرون کرد ولی مراد ارتفاع فک کرد که اون شب ترتیبه دختره رو داده.کلا شخصیت لطفی تو این فیلم یه آدم خشک مذهبه از اسکندر چلبی هم بدتر.شاه هم که مراد بهش گفت شوهرت با این دختره بوده دستور داد دختره رو کشتن!!!! خیلی جذاب بود دختره حیــــــف! 

آقا خلاصه که شب ازدواج شد مهری ماه هم موقع خطبه عقد بیچاره اشکاش میومد ولی زمانیکه داشت میرفت قصر جدیدش با خودش میگفت روزی که به دنیا اومدم مادرم دوست داشت من پسر باشم اما حالا میدونه که چقدر دختر داشتن به نفعشه چون من آینده شاهزاده ها رو تامین میکنم وارد حجله میشه! رستم میاد تورو میزنه کنار میبینه که مهری ماه ناراحته! بعدش رستم یه شیشه زهر نشون میده به مهری ماه و بهش میگه اگه منو نمیخای همین الان بگو تا بخورمش نه مقام نه ثروت هیچی برام مهم نیس وقتی که منو نخوای مهری ماه سکوت میکنه رستم تا میاد زهرو بخوره مهری ماه نمیذاره و ... سکانس بعدی هم نشون میده که مهری ماه بچه دار میشه خخخخخخخ نه به جو سنگینه سکانس قبلی که دختره انقد افه چسه اومد نه به اینکه انقد زود زایید حالا خوبه نمیخاستش اگه میخاست که دو قلو میشد

واسه خرم و سولی خبر میارن که مهری زایمان کرده دخترم هس بچه عکس العمل خرم خیلی باحاله حالا میبینید بعدا. سولی اسمه بچه رو عایشه هماشاه میذاره نگار میاد به شاه و خدیج میگه که میخام رستمو بکشم و همچنین دخترشونو بدزدم!!!! شاه هم تایید میکنه میگه حتما این کارو بکنه!!!! خرم میاد قصر مهری ماه چون مهری تازه زایمان کرده مثلا پیشش باشسه مهری گیر میده به خرم میگه امشبو بمون خرم هم میمونه شبش نگار میاد نگهبان اتاق بچه رو میکشه و بچه رو هم میدزده! الیویا سریع میاد رستمو مهریو بیدار میکنه که بگه جا تره بچه نیس مهری به مامانش میگه میدونه که کاره شاه و دار و دستشه و اگه بلایی سر دخترش بیاد همشونو از رو زمین محو میکنه خرم میره به شاه میگه وای بحالت اگه نوه منو تو دزدیده باشی قسم میخورم سولی بدترین بلا رو سرت بیاره شاه هم به خدیج میگه میترسم بفهمن که نگارو ما فرستادیم شاه سلطان یکیو میفرسته تا نگارو پیدا کنه و بکشدش چون اگه زنده دستگیر بشه و لو بده شاه سلطان به پایان خط میرسه! ناصوح رستم و مارکو میرن همه جا دنبال بچه میگردن بالاخره نگارو پیدا میکنن نگار کالفا میگه اگه نزدیک بشید خودمو این بچه رو پرت میکنم پایین رستم میگه نگار تو بچمو بده قول میدم نذارم کسی اذیتت کنه نگار میگه خدیجه بچمو ازم گرفت حالا بچه تو باید ماله من باشه بچتو بده بمن چماقدار میگه این بچه معصومه بدش به باباش نگار میگه بچه منم معصوم بود ولی ازم گرفتنش چند ساله نذاشتن ببینمش ازم کار کشیدن هر جاسوسی براشون کردم ولی بچمو بهم ندادن خلاصه که بچه رو به رستم میده و همون لحظه خودشو از بالا پرت میکنه پایین و خودکشی میکنه همون لحظه خاطرات خوشش با ابراهیم یادش میاد(فوق العادس این صحنه! اوج هنر نویسنده در خلق تراژدیه آهنگ معرکه ای هم پشت زمینه میره)

یه مدت میگذره لطفی میره در فاحشه خانه ها رو میبینده و زنان فاحشه رو مث وحشیا میسوزونه اونجاشونو!!!!!!!! خبر به گوش شاه میرسه شاه تحقیرش میکنه میگه تو از صدقه سر من وزیر اعظم شدیو اینا بعدش میاد طلاقش بده که لطفی میزندش شاه سلطان میره با صورت کبود پیشه سولی چوغولی سولی میگه میخای بکشمش؟؟؟/ ای داماد کشه حرفه ای! شاه میگه بخاطر دخترم نه ولی عزلش کن طلاقمم میگیرم اینو هم میکشت کلکسیون کامل میشد! شوهر خدیج خسرو پاشا و رستم پاشا هر کدوم منتظر بودن که سولی اسم اونا رو بعنوان وزیر اعظم اعلام کنه ولی هیچکدومشون نشدن!
ادامه دارد...


خلاصه قسمت های بعدی سریال حریم سلطان

چهارشنبه 3 مهر 1392 10:09 ب.ظ

خلاصه قسمتهای آینده

به اونجا رسیدیم که خدیج به شاه سلطان گفت بیا طلاهایی که ابراهیم از جنگها بدست آورده رو قاچاق کنیم ولی خب این طلاها باید به قصر سولی برگردانده بشه چون متعلق به خاندان عالیس از طرفی سولی و ایاز پاشا در به در دنبال این طلاهای گم شده هستن رستم پاشا بازم مُخ بازی دراورد و به خُرم گفت که مطمئنه طلاها پیش خدیج هستش پس بهتره سولیو خبردار کنیم! وقتی رستم و سولی به قصر خدیج رسیدن چشمشون به طلاها افتاد سولی گفت سریع توضیح بدید جریان چیه شاه گفت سرورم من میخاستم طلاها رو به قصر منتقل کنم!!!!!!!!!!! رستم بهش گفت ببخشید این وقت شب میخاستی منتقل کنی(ینی عرعر ما ک خر نیستیم !) شاه گفت اینطوری صلاح دیدم! رستم گفت گیریم که تو راست میگی حالا چرا زودتر نگفتی؟ مگه نمیدونستی ما دنبال این طلاها بودیم؟(اینجا رستم مث شرلوک هلمز شده بود خخخخخ) شاه گفت من خبر دادم به کسی بعدش ییهو مارکوچولو اومد تو گفت بله من میدونستم میخاستم طلاها رو بیارم قصر خلاصه که قضیه ماست مالی شد آخر شب خدیج به شاه گفت چرا نذاشتی طلاها رو قاچاق کنیم شاه گفت من به خاطر تو جونمو ب خطر نمیندازم من نمیخام تو آتیش انتقام تو بسوزم و بمیرم .رستم به خُرم گفت که مارکو رفته با اونا حالا بهت ثابت شد ک نباید بهش اعتماد کنی؟ خرم گفت این قدیما پسر خوبی بود حتما چیز خورش کردن و ... رستم گفت نذارید من به شهر دیگه ای برم با سرورمان صحبت کنید که من رو به دیوان راه بده و یکی از وزرا بشم در این صورت میتونید از حمایت من بهره مند شید!! مهری ماه واسه بالی نامه نوشت که من عاشقتم تو نظرت چیه!سولی به خدیج گفت دیگه از دست تو و کارات خسته شدم میخام شوهرت بدم بزودی با یوسف پاشا ازدواج میکنی! ما تو ترکیه بهش خسرو پاشا میگفتیم ولی جدیدا جم همه اسمای ایرانی رو تغییر میده.خدیج ب شاه گفت جریانو اونم گفت من موافقم ازدواج کن برو خدیج گفت نه من و ابراهیم عاشق هم بودیم مث تو و لطفی نبودیم اگه سولی سر شوهر تو رو بزنه خوشحالم میشی شاه بهش گفت پس بخاطر این عشق بزرگ ابی به تو خیانت کرد؟.مارکوچولو در جواب نامه مهری ماه ک بهش ابراز علاقه کرده بود نوشت که من در اختیار دولت عالیه هستم و به شما فکر نمیکنم من فقط یک سربازم 

رستم پلنگ تو میخانه مست کرده بود که چشمش به ی دخترک زیبا افتاد که یک مرد پتیاره ای آویزونش شده تا دختره رو دید یاد خواهرش سوفیا افتاد(رستم 9 ساله بود که مادرش مرد و پدرش اونو خواهر و برادرشو میزد رستم یک روز تصمیم میگیره فرار کنه و وارد بازار برده فروشها شه خواهرش سوفیا بهش میگه نرو بوریس! اسمش بوریس بوده که بعد از ورود به بازار برده فروشها اسمشو رستم میذارن! ) مَرده دختره رو میبره اتاق بزور بهش میگه لباستو درار تا میاد ... رستم میاد تو اتاق و مرده رو به باد کتک میگیره و اون دخترک رو نجات میده ی لحظه شک میکنه که نکنه این دختر واقعا خواهر گمشدش باشه اسمشو میپرسه ولی میبینه که نه اسمش سوفیا نیس الیویاس و رومیه! دختر رو با خودش به خونش میاره و بهش میگه اینجا در امانی کسی اذیتت نمیکنه! خودشم بالاخره وزیر میشه و مامور میشه که بره به گروه موصی بپیونده تا مثلا بهش کمک کنه حالا این وسط یه شورشی هم سرمیگیره که موصی مامور شده از طرفه سولی که بره شورشو سرکوب کنه ولی موصی بجای پیری پاشا ک سولی حکم اعدامشو داده یکی دیگرو میکشه و این خبر به سولی میرسه همه فک میکنن کار موصی تمومه ولی موصی توضیح میده که درست تصمیم گرفته و سولی میبخشدش سولی اینا دوباره میخان عازم جنگ بشن ولی بازم این بایزیده بدبختو با خودشون نمیبرن مهری رفت دست مارکو رو خیلی عشقولانه گرفت بهش گفت تو آتش عشقو در وجود من حس نمیکنی؟من عاشق توام منو تنها نذار رو قلبم پا نذار جون سیبیلات ... .مهری به خدمتکارش گفت یجوری مادرمو باخبر کن که من و مارکو در کاخ مرمر همدیگرو میبینیم خُرم با عجله اومد کاخ مرمر این دو تا رو با هم دید مارکو گفت مهری ماه در رابطه با ی موضوعی میخاس منو ببینه خودش منو صدا زد خرم تو خونه حسابی از خجالته موذی ماه درومد اونم گفت یادته بچه که بودم به من قول دادی با هرکس که دوست دارم ازدواج کنم منم اینو دوست دارم (خب جیگر طلا اون که تو رو نمیخاد فقط تو دوسش داری) رستم شایعه پخش کرد که مارکو با دختر شاه رابطه داره این شایعه ب گوش شاه سلطان رسید گفت از این موقعیت استفاده میکنم حالا که مارکو اومده با ما پس بد نیست که دامادم بشه خبر به گوش مهری ماه رسید عصبانی شد رفت با پدرش حرف بزنه که سولی گفت مارکو گفته نمیخاد با اسما ازدواج کنه . مهری باز رفت پیش مارکوچولو مارکو گفت حرف من همونیه که گفتم درسته که به درخواست ازدواج شاه سلطان واسه دخترش جواب رد دادم ولی این دلیل نمیشه که با شما ازدواج کنم هیچکس در قلب من نیس .

بایزید به جهانگیر گفت من خودم تنها میرم جنگ وسایلشو جمع کرد و رفت خُرم بهش خبر دادن که بیا جا تره بچه نیس پسر خوشگلت نیستش خُرم عصبانی بود هی جهانگیر میخاس یجوری به خُرم بگه که بایزید کجاس ولی خُرم دو زاریش نمیفتاد آخرش جهانگیر داد زد مااااااادر من میدانم برادرم کجاست.اسما و مهری ماه حموم بودن اسمهان بهش گفت میدونم که مالکوچ اوغلو تو رو رد کرده ولی اون با من ازدواج میکنه اون برای تو ارزشی قائل نیس مهری ماه قاطی کرد زد در گوش دختره یارو پخش شد رو زمین دختره هم بیهوش شد دختره بعد از اینکه بهوش اومد نگفت که کار مهری بوده ولی تلافی کرد و رفت نامه بالی بیک رو که تو اون نامه حسابی حال مهری رو گرفته بود زیر سر یکی از کنیزا گذاشت تا نامه پخش بشه تو حرمسرا خدمتکار مهری صداش زد که نامه ای در حرمسرا پخش شده سریع رفت دید ی دختره بی چشم و رو و دریده داره نامه رو بلند میخونه و همه میخندن (من موندم این کنیزا جز خوردن و خوابیدن به چه دردی میخورن که انقدم ناز و افاده دارن) مهری گفت این چیه دستت اصلا با ی دریدگی خُرم واری وارد شد کنیزه داشت خودشو خیس میکرد گفت بخدا سلطانم یکی اینو زیر بالشم گذاشته بود من بی تقصیرم مهری رفت پیش اسمهان و بهش گفت میدونم که تو نامه منو پخش کردی ولی برات متاسفم اسمهان گفت برای خودت متاسف باش چونکه آبروت رفت مهری گفت اشتباه نکن الان همه دارن از رابطه تو و مارکو حرف میزنن بعدش فلش بک خورد که مهری به کنیزه گفته نامه اسمهان دست تو چیکار میکنه اگه اسمهان بفهمه نامه ای که بالی بیک براش نوشته پخش شده خیلی ناراحت میشه (ینی بالاخره مهری نشون داد که دخترِ خُرّمه دریده هستش) خدیج هم با خسرو پاشا ازدواج کرد .انقدم تحقیرش میکنه خسرو رو دقیقا همون کاری ک با ابی میکرد!
بایزید رسید محل جنگ باباش کلی دعواش کرد که تو غِلط کردی اومدی اینجا هرکی بهت کمک کرده جلو روت میکشم!!!!!! بایزید گفت من خودم تنها اومدم سولی گفت تو ی شاهزاده ای پس مث شاهزاده ها رفتار کن شاهزاده من چطور رو حرف من حرف میزنه خلاصه که اشک بچه معصومو دراورد و بایزیدو برگردوند به قصر. خُرم رفت پیش کوثر خاتون که خونشو ازش بخره واسه کارای خیر زنه گفت من از این خونه خاطره دارم نمیفروشمش خُرم گفت منم روزی خانواده ای داشتم ولی خانوادمو جلو چشمام کشتن منو از این سو به آن سو بردن اذیتم کردم ولی ی روز تصمیم گرفتم که زندگیمو از نو بسازم کوثر هم خونه رو بالاخره داد خُرم مجبور شد از ی زن ونیزی پول قرض بگیره نگار خبرو به شاه رسوند خدیج به شاه گفت حالا که سولی جنگه باید ی نقشه ای برای از راه برداشتن خُرم بکشیم و شاه هم دستور داد سندی که بین خزم و اون زنه رد و بدل شده رو بدزدن و همچنین پولاشو بدزدن که خُرم بی پول بشه سولی از جنگ واسه خُرم ی نامه عاشقانه نوشت این نامش بطور عجیبی فوق العاده بود خیلی رمانتیک و حشری بود قشنگ معلوم بود سولی حشرش زده بالا تو جنگ خخخخخخ خُرم که نامه رو میخوند تمام خاطرات عاشقانش با سولی تو ذهنش مرور شد شاه سلطان به خُرم گفت تا دو روز دیگه که سولی بیاد سندو میدم بهش و میگم که تو از ی زن ونیزی پول قرض کردی در حالیکه سولی الان داره با مردم ونیزی میجنگه تو از ی زن ونیزی پول میگیری خلاصه که هرطور بود سندو رسوند به دست سولی خُرمو فرستادن پیش سولی سلیمون بهش گفت خُرم ما الان تو جنگ با ونیزی ها هستیم چرا رفتی از ی ونیزی پول قرض کردی ؟ولی بعد از یک سال دوری آخرش همدیگرو بغل کردن اما سولی گفت نمیتونم ببخشمت تو همینجا بمون و فعلا نمیذارم به قصر برگردی (بلاخره یکی از غلطایی که رابرا میکنه رو سولی فهمید) خُرم با ناراحتی بچه هاشو بغل کرد و ازشون خداحافظی کرد و رفت .ایاز پاشا به رستم گفت بیا و با مهری ماه ازدواج کن خبر نداشت که رستم از وقتی مهری بچه بود تو نخش بود ایاز رفت ب سولی گفت که رستمو دامادت کن سولی گفت من حرفی ندارم خُرم واسه سولی نامه نوشت و فرستاد قصر شاه هم نامه رو از دست نوکره گرفت و پاره کرد! شاه سلطان به رستم گفت واست یه ماموریت دارم حالا که خُرم تبعید شده برو و خُرمو بکش رستم رفت قصر خُرم بهش گفت شاه سلطان بمن گفته تو رو بکشم خُرم گفت ینی تو الان میخای منو بکشی رستم گفت من فکر دیگه ای دارم اگه جوابتون مثبت باشه تا یک عمر در آرامش زندگی میکنید اینطوری تا ابد از حمایت من بهره مند میشید و زندگیه بچه هاتونو هم تضمین میکنید به کمک من دشمنامونو یکی پس از دیگری شکست میدیم خُرم گفت حرف حسابت چیه ؟ رستم گفت مهری ماه رو بدید به من (پفیییییووووز بد ترکیب البته به هم میان)....
ادامه دارد...


بیوگرافی فیروزه بازیگر سریال حریم سلطان

دوشنبه 17 تیر 1392 03:00 ب.ظ

جانسو دره بازیگر نقش فیروزه سلطان در سریال حریم سلطان که ما او را با نقش ایسان سریال ایزل می شناسیم.
او در این فیلم نقش فیروزه سلطان که معشوقه ایرانی سلیمان است را بازی می کند و نبرد جالبی با خرم پیدا می کند.
نام:Cansu Dere
محل تولد: آنکارا
شغل: مانکن / مجری / بازیگر
متولد سال:۱۹۸۰
سن: ۳۱
در سال ۲۰۰۰ در مسابقه Miss Turkey Güzellik سوم شد و از آن به بعد کار منکنی شروع کرد و با طراح های معروف ترکیه کار کرد
در سال ۲۰۰۰ در برخی از برنامه های کوچک موسیقی و مد کار مجری گری را شروع کرد .
در سال ۲۰۰۴ اولین کار های فیلم وسریال خود را انجام داد و در سریال Metro Palas شروع به کار کرد و
بعد از آن در سریال های دیگر ایفای نقش کرد و آخرین کار او فیلم سینمایی Behzat Ç. Seni Kalbime Gömdüm است.


درباره رستم پاشا ومهری ماه سلطان

دوشنبه 17 تیر 1392 02:56 ب.ظ

رستم در سال1500 در سکرادین کرواسی به دنیا آمد ودر کودکی به استانبول آورده شد و آموزشهای زیادی دید واداره شهر دیار بکر را به عهده گرفت وبعد از مدتی به خاطر جاه طلبی ،یکی از مسئولین بخشی از استانبول را مخفیانه میکشد وخودش جای او را میگیرد ودر نهایت با زیرکی وارد قصر میشود وبه مقام ابراهیم پاشا حسادت میکند وبا دشمنش یعنی خرم همدست میشود وخرم کارهای پنهانی خود را به او میسپارد بعد از اینکه ابراهیم پاشا به قتل میرسد خرم برای اینکه قدرتش افزایش یابد دخترش مهری ماه 17 ساله را به عقد رستم پاشا که بیش از40سال داشت در می آورد.مهری ماه خواستگار دیگری به نام معمار سنان داشته که عاشقش بوده .در نهایت مهری ماه به اجبار تن به ازدواج با رستم میدهد واز او صاحب3فرزند میشود.
پس از مدتی رستم پاشا وخرم با توطئه بر علیه وزیر اعظم هادیم سلیمان پاشا باعث برکناری او میشوند ورستم به وزیر اعظمی میرسد.
خرم با همدستی رستم ومهری ماه باعث مرگ مصطفی به دستور سلیمان میشوند. بعد از مرگ مصطفی سربازان مصطفی شورش میکنند وخواهان اعدام رستم هستند ولی سلیمان قبول نمیکند وفقط او را برکنار میکند وبعد از9سال ازوزیر اعظمی برکنار میشود ولی طولی نمیکشد که خرم ومهری ماه تلاش میکنند وبعد از2سال دوباره او وزیر اعظم میشود.خرم که اکنون فقط 2پسر دارد درمانده میشود که کدام پسرش به ولیعهدی برسد درحقیقت خرم مایل بود تا سلیم که به کودن بودن شهرت داشت پادشاه شود تا امور را خودش به دست بگیرد از طرفی هم به بایزید علاقه بسیاری داشت واو را از تمام فرزندانش بیشتر دوست داشت ودر نهایت رستم از بایزید حمایت میکند ولی دیری نمیگذرد که خرم میمیرد وبایزید که بزرگترین حامی اش را ازدست داده به دلیل حمایت از اعمال برادرش مصطفی و همچنین نزدیکی اش به ماه دوران از چشم سلیمان می افتد و سلیم به ولیعهدی میرسد.رستم که از این موضوع بسیار ناراحت بود تلاشهایش برای ولایتعهدی بایزید نتیجه ای نداشت.در زمان حکومت سلیم بر مانیسا ،رستم پاشا فریب یکی از درباریان را میخورد ویکی از علمای بزرگ آن زمان را میکشد وسلیم نیزبه توصیه یکی از درباریان دستور اعدام رستم را میدهد ورستم درسن61سالگی درسال1561 کشته میشود.رستم با کمک خرم ثروت نامشروع زیادی از جمله1700برده-815مزرعه-2900اسب و760شمشیرطلا و....بدست آورد رستم پاشا 1سال قبل از مرگش مسجدی به نام خودش میسازد.
مهری ماه بعد از مرگ خرم امور حرم را به دست میگیرد وتنها رقیبش گلفم خاتون در اداره حرم به طور مشکوکی یا به دستور سلیمان کشته میشود.بعد از مرگ رستم ثروتش به مهری ماه میرسد ولی بعد از مرگ سلیمان،سلیم تمام ثروتش را به نام دولت عثمانی تصاحب میکند و قدرت ونفوذ مهری ماه درقصر از بین میرود و این امر همزمان با ورود ماه دوران سلطان به قصر سلیم ونفوذ نوربانو در قصر اتفاق می افتد ومهری ماه به انزوا رانده میشود.مهری ماه در سن55سالگی در سال1578در سومین سال حکومت مراد سوم( پسرسلیم و نوربانو) از دنیا میرود.


خلاصه قسمت های آینده سریال حریم سلطان

یکشنبه 9 تیر 1392 01:32 ب.ظ

خلاصه قسمتهای آینده

خرم و فیروزه که رفتن پیشِ سولی خرم بهش گفت گردنِشو نگا کن ببین چی میبینی؟ سولی گفت خوب ک چی ؟ این چیه؟( تو مثلا پادشاه این مملکتی اون رستم پلنگ تو طویله کار میکنه نه پاشاس نه تحصیل کردس با یبار فهمید این علامت چیه .
خلاصه ک سولی آی کیوش قد نداد ک این چی میتونه باشه! خرم گفت بیا تحویل بگیر سوگولیت این بود؟ ایشون جاسوس هستند و این علامت هم علامته جاسوسه صفویس! سولی ی لحظه عین این جن زده ها هنگ کرد تا فیروزه اومد بیافته به پاش سولی جا خالی داد و میدان را به نشانه اعتراض ترک کرد! فیروزه ب خرم گفت سولی منو میبخشه مطمئن باش.
فیروزه رو میندازنش زندان سولی ی جیغ جانانه سر ابیمیکشه ک تو این جاسوسو وارد قصر من کردی چطور نفهمیدی ک این جاسوسه ؟ حالا مگه خودت فهمیدی؟ ابی هم رفت ب خدیج ناله گفت که بیا ک دهنمون سرویس شد طرف جاسوس از آب درومده. ابی رفت زندان فیروزه بهش گفت ی کاری بکن سولی منو نکشه .دوباره فیروزه ب سولی التماس کرد که نکشتش و نشست کلی خالی بست واسه سولی التماس کرد و میگفت طهماسب میخاسته منو بکشه واسه همین من فرار کردم از دستش که وسط راه خرم سلطان منو پیدا کرد آوردش به قصرخلاصه ک سولی هم باورش شد
نگار به رستم گفت من میخام دخترمو بیارم پیش خودم ولی ابی قبول نکرد رستم پلنگ گفت اگه اونم قبول میکرد من قبول نمیکردم بعضی از بچه ها سرنوشتشون اینه که از خانوادشون جدا باشن همون لحظه رستم یاد بچگی هاش افتاد وقتی 9 ساله بوده بالای سر مادر بیمارش داشته گریه میکرده که همون لحظه مادرش میمیره رستم محکم مادرشو بغل میکنه و بقیه بزور اونو از مامانش جدا میکنن رستم که دستش به گردن مادرش بوده گردنبندش پاره میشه و میمونه تو دست رستم . بعدش یهو همین رستمه خودمونو نشون میده که دستشو باز میکنه و گردنبندو تو دستش نشون میده(این اولین فلش بکی بود که از زندگی دووشوار رستم به ما نشون دادن اینطوری بوده که یه آدم عقده ای شده)

خلاصه که فیروزه دوباره شروع کرد به التماس نه گذاشت نه برداشت شور حسینی گرفتش برگشت به سولی گفت با من ازدواج کن!!!!!!!!!!!! 
بگوش خرم رسید که فیروزه ب سولی درخواست ازدواج داده . انقدر بهش استرس وارد شد که من گفتم دیگه تموم شد الان خرم سنگ کوب میکنه بازم خوب شد جهانگیر اونجا بود محکم جهانگیرو بغل کرد و همون لحظه دست خرمو نشون داد که تو دستش زهر بود از اون شب هنوز زهرو با خودش حمل میکنه(خرم نمیتونه همچین مصیبتیو تحمل کنه یعنی دیگه نمیتونه تصمیم گرفت اگه سولی تصمیم ب نگه داشتن فیروزه گرفت این زهرو بخوره خوب بخورش دیگه)همون موقع عفیفه اومد گفت سلطانم مژده بدهید سولی بالاخره حشرش خوابید و فیروزه رو از قصر بیرون کرد. خرم 180 درجه چهرش تغییر کرد شاید خستگیه این دو هفته ای که فیروزه مهمونشون بود تو همون یک لحظه از تنش بیرون رفت.

خرم از بالا شاهد رفتن فیروزه بود. در آخر بهش گفت به تو گفتم با من نجنگ هیچکس نمیتونه منو شکست بده. رستم شاه طهماسبو خبر کرد تا بیان در راه فیروزه رو تحویل بگیرن زمانیکه سپاه شاه طهماسب رسید برخلاف گفته فیروزه که میگفت طهماسب میخاست منو بکشه همه سربازه براش تعظیم کردن یکی از سربازا اومد جلو و به فیروز گفت پرنسس حمیرا شاه طهماسب بی صبرانه منتظر شما هستند(اسمش هم حمیرا بود اینم از خرم اصیل تر بود و یه پرنسس بود) و حمیرا با یک نیشخند مبنی بر خر کردن سولی سوار درشکه شد و معلوم شد ک طهماسب هرگز قصد کشتن حمیرا رو نداشته(ای حقته سولی احمق)و اینچنین بود که پرونده فیروزم بسته شد! .شبش خرم کلی ب خودش رسیده بود سولی بی اعصاب اومد تو اتاق گفت میخام جهانگیرو ببینم و رفت (خرم هم ضایع شد)

موصی داره با امیر محمد ازدواج میکنه ولی ماهی راضی نیس ماهی واسه ابی نامه مینویسه ک بیا با این بچه حرف بزن مخشو بزن من نمیخام موصی با این دختر بدبخت بیچاره ازدواج کنه ابی هم نامه مینویسه ک اوکی من میام ولی الکی ب سولی میگه میرم ی جا دیگه . رستم که میفهمه قضیه از چه قراره (فک کنم رستم اونجا تو داهاتشون همش ماهی قزل آلا خورده انقد آی کیوش بالاس . آخه یه آدم مگه انقد مخ میشه؟ انقد مغز متفکر میشه؟ همه چیو زودتر از همه میفهمه .خرم پیش رستم درس پس میده. رستم نامه رو میرسونه بدست سولی و سولی میفهمه ک ابی رفته بوده پیشه موصی.

زمرد آغا از طرف یحیی همون بچه شاعره نامه ای میگیره واسه مهری ماه خرم نامه رو تو دستش میگیره نامه رو میخونه بعدش ب زمرد میگه برو نامه رو بده ب مهری ماه بهش نگو من خوندم. مهری فرداش با یحیی قرار داره و خرم تعقیبش میکنه این دو تا رو با هم میبینه میاد جلو اول ب مهری ماه میگه تو برو اتاقت بعدا ب حساب میرسم و حالا تو چس شاعر! خجالت نمیکشی با یک شاهزاده خانم مخفیانه قرار گذاشتی؟ بندازمت پیشِ گرگا دیگه نباید همدیگرو ببینید یحیی میگه باشه قول میدم پس به سرورمان سولی چیزی نگو با منم کاری نداشته باش خرم میگه باشه اگه قول بدی کاری باهات ندارم ولی بعدا جبران کن! (تو این صحنه حتی یک تار موی خرم هم بیرون نیس!)ابی و خرم طبق معمول دوباره کل کلو شروع میکنن ابی بهش میگه یادش بخیر والده زمانیکه زنده بود چند بار بمن گفت بکشمت ولی من بخاطر سولی این کارو نکردم(چقد تابلو بازی دراورد جدیدا خیلی بی سیاست شده ابی! آخه این چ حرفی بود
خرم میره ب موذی مار میگه دختر مه روی من دِ آخه من صلاح تو رو میخام تو الان تو سن بلوغ هستی هورمونات لنگ بر هوا موندن هرمردی رو ک میبینی فک میکنی عاشقش شدی اصلا چرا فک میکنی عاشق این یارو شدی؟ مهری میگه آخه هر وقت میبینمش قلبم تالاپ تولوپ میزنه!!!! خرم میگه این چیزا واسه سن تو طبیعیه من ب یحیی هم گفتم ک باهاش کاری ندارم ب توام میگم ک رابطتتو باهاش قطع کن. اگه بجای من یکی دیگه شما رو با هم دیده بود میدونی چ گندی بالا میومد؟مهری ماه هم الکی میگه باشه.ابی میره تو کارِ ممد (محمت)! به ممد میگه وقتی بابات همسن تو بود پرچمدار ی ایالتی بود تو هم برو ب بابات بگو ک بزرگ شدی تا تو رو ب ی شهر دیگه بفرسته. ممدم رفت ب باباش گفت ک منو بفرست ی شهر دیگه. بعدش اومد ب مامانش گفت من قراره برم ب بابا هم گفتم اونم موافقت کرده خرم عصبی شد گفت الان میرم بحساب سولی میرسم.سولی کابوس میبینه ک ابی و موصی محمتو کشتن بعدش مصطفی نشسته رو تخت سلطنت!خرم میره در اتاق سولیو باز میکنه صداش میکنه سلیمان سلیمان میبینه جا تره بچه نیس سولی غش کرده افتاده تو تراس... هول میکنه میره بالای سرش داد میزنه سلیمان چشاتو باز کن چشاتو باز کن ...

طبیب میاد بالا سرش میگه ب سولی زهر خورانده شده ولی اثرش تدریجی بوده یعنی تقریبا یک مدت بطور مداوم یکی تو غذاش زهر میریخته بعدش ب ابی میگه جدیدا کسی وارد خلوتش شده؟ ابی دو زاریش میفته ک کار فیروزه بوده. طبیب میگه فقط براش دعا کنید اصلا امیدی ب زنده بودنش نیس. خرم کلِ شبو نماز میخونه و دعا میکنه(تا حالا نماز خوندن هیچ زنیو نشون ندادن)بعدش دوباره میره بالا سرش دستشو میگیره و همونجا خوابش میبره.از دعاهای خرم سولی چشماشو باز میکنه خرم میگه خدا رو شکر که چشماتو باز کردی سولی دوباره حشری میشه میگه تو قدرت منی پرتغالم تو باعث شفای من شدی خدیج و ابی اومدن عیادت سولی ک سولی گفت منو با خوانوادم تنها بذارید.

شبش خرم تو تراس بود ک سولی اومد پیشش سولی گفت خرمم تو امروز خیلی خسته شدی برو استراحت کن خرم گفت نه عزیزم میخام کنار تو باشم .سولی ی نگاه احمقانه ب خرم انداخت از همون نگاهای معروف احمقانش.سولی ی شعر خوند واسه خرم."خرمم. ای گل زیبایم ای خیالم ای حقیقتم قسم میخورم به همان قلبی که جز عشق تو چیزی در آن نیست هرکس که تو را دوست نداشته باشد من نیز او را دوست نخواهم داشت.اگر جانم را برای تو فدا نکنم مستحق این زندگی نیستم .بگذار چشمانم کور شود اگر قرار باشد برای تو گریه نکنند.اگر آرزویی جز تو در سرم باشد امیدوارم هیچگاه آرزویم براورده نشود.بدون تو زندگی را نمیخاهم. اگر قرار باشد تو در زندگیم نباشی من لایق این زندگی نیستم.شکست دشمن برایم مهم نیس بدست آوردن قلب تو برایم باارزش است.لحظه ای نمیتوانم بدون تو زندگی کنم.چکار کنم که تو سرنوشت من هستی.تمام زیبایی های این جهان در برابر زیبایی تو هیچ است . من پادشاهم پادشاهی ک چیزی جز تو نمیخاد... (باز به دوران خاک تو سریش برگشت) .


خلاصه قسمتهای آینده حریم سلطان

پنجشنبه 30 خرداد 1392 02:33 ق.ظ

خرم همینکه اومد زهرو بخوره عفیفه سر رسیدو زهرو از دستش گرفت (خوب میزاشتی بخوره یه ملت از دستش به آسایش برسن)دستِ خرمو گرفت و بهش گفت آخه سلطانم این چه کاری بود که داشتی میکردی؟ میخاستی بخاطر فیروزه خودتو بکشی؟ اگه خودتو میکشتی تکلیف 5 تا بچت چی میشد؟ اونا بدون شما تو قصر چیکار میکردن؟ خرم ک بغض کرده بود با گریه گفت عفیفه خاتون . عفیفه هم مثل ی مادر خرمو گرفت توبغلش و گذاشت تا خرم تو بغلش گریه کنه عفیفه بهش میگه سلطانم شما نباختید چون بعد از اینکه شما رفتید سلیمان فیروزه رو هم فرستاد بره (از اینجای داستان ب بعد میره با خرم )

فیروزه بلای جون خرم فرداش به خرم پرتقال میگه من دیشب رفتم خلوت بنابراین تو شرط بندی رو باختی پس چرا زهرو نخوردی؟ خرم بهش میگه منکه میدونم شوهر کچلم دیشبو با تو نگذروند.فیروزه تعجب میکنه ک این از کجا فهمیده و خرم هم میگه که عفیفه همه چیو دیده.خرم بالاخره میفهمه ک دختر نگار و ابی زندس . سمبل میبردش دیدن اون دختر بچه خرم میره به ابی میگه که دخترت زندس ولی اون باور نمیکنه تا اینکه ابی میره از گلفم میپرسه جریانو گلفمم سوتی میده.ابی تو خونه از خدیج میپرسه ک دخترش کجاست خدیجه داشت فیلم بازی میکرد ک دخترت مرده ولی ابی نذاشت حرفش تموم شه محکم زد به میز از اون عربده های معروفش کشید که به من دروغ نگو ابی میره سرِ قبر بچه ولی میبینه جا تره و بچه نیس! اصلا بچه ای در قبر نیس .ابی بچم خیلی خوشحال میشه ک دخترش زندس. 

خرم که با عفیفه حسابی عیاق شدن میشینه درد و دل میکنه بهش میگه من زمانیکه اومدم قصر هیچکس با من نبود همه از ماهی حمایت کردن و منو تنها گذاشتن ولی حالا که فیروزه اومده همه دارن ازش حمایت میکنن و بازم منو تنها گذاشتن انگار نه انگار که من ملکم و تنها همسر عقد شده پادشاهم من 5 شاهزاده دارم عفیفه هم کلی احساس همدردی میکنه.
خرم به ابراهیم میگه که اگه دخترتو میخای این فیروزه رو ردش کن بره در این صورت تا شب دخترتو میفرستم قصر. ابی قبول میکنه به سمبل میگه به فیروزه بگو آماده شه مثلا ببرش قصر ما(یعنی قصر ابی و خدیج)فیروزه رو میندازن تو ی کشتی ابی بدو بدو میره به خرم میگه فیروزه رو انداختم بیرون خیالت راحت حالا توام به قولت وفا کن و دخترمو بهم بده خرم میگه تا تو بری قصرت دخترتو فرستادم ابی هم خوشحال میشه!ولی ابی تا خیالش راحت میشه دستور میده فیروزه رو برگردونن قصر!!!!!!!! (در واقع میزنه زیرِ قولش تا اینطوری هم دخترشو پیدا کرده باشه و هم یه حالی از خرم گرفته باشه )

خدیج تو قصرش بود خبر نداشت که الان دخترِ هووش سر و کلش پیدا میشه!ییهو دید ی دختر بچه اومد تو اتاق.دختر نگار مث سیبی بود که از وسط دو نصف کرده باشن با نگار!!!!! اصلا کپیه همنا!همون چشمای پفی دماغ گرد ...خخخ خیلی نازه ولی بچه هه .خرم رفت قصر دید ابی فیروزه رو پس فرستاده(ابی خیلی مخه ها) ابراهیمم با عجله رفت خونه ببینه دخترشو آوردن یا نه دید دخترش گوگولی مظلوم خوابیده رو مبل خدیج هم قیافه گرفته بود . لحظه دیدار ابی و دخترش واقعا قشنگه باید دید این صحنه رو ! کلمات نمیتونن ارزش این صحنه رو نشون بدن! ابی دخترشو که خواب بود بغل کرد تا ببره اتاقش خدیج حالا تو این موقعیت بجای اینکه عذرخواهی کنه از ابی ک دخترشو چند سال قایم کرده بوده بهش میگه امشب بچه رو نگه دار تا فردا ببینیم چیکار کنیم ابی هم بهش میگه این بچه منه پس خودم در موردش تصمیم میگیرم! بعدش بچه رو میبره اتاقش حتی نمیتونه ازش چشم برداره.با خودش میگه ابراهیم این دختر توئه این دختر صدراعظم ابراهیم پاشا نیس این دخترِ تئو همون بچه ماهیگیره این دختر از خاندان عالیه عثمانی نیس از نسلِ ماهی گیراس . از این دختر مراقبت کن چون سرنوشتِ توئه. فرداش بچه بیدار میشه میبینه باباش کنارش خوابیده ولی خب بچه ک نمیدونه این باباشه میترسه میره ی گوشه ابی میره بهش میگه من باباتم نباید از من بترسی هیشکی نمیتونه دیگه تو رو از من بگیره...

در باغ عفیفه خاتون به فیروزه میگه که تو باید به عشق خرم سلطان به سُلی احترام بذاری .اون شب بخاطرِ تو میخاست خودکشی کنه و اگه من نرسیده بودم اون الان مرده بود .موصی که بچش بدنیا اومد به سولی اینا خبر دادن ک بره قصر مانیسا خرم و سولی هم رفتن اونجا .نگار کالفام به دستور خدیج با رستم ازدواج میکنه شب عروسیشون نگار میاد خودشو بمالونه به رستم که رستم از اتاق میره بعدش فرداش رستم میره حموم نگار خودشو میچپونه حموم بازم هی میخاد تحریک کنه (این نگارم فیلمیه ها)رستمو ولی رستم از حموم میندازتش بیرون. جوووونم رستم .خیلی باحال بود این صحنه.ابی دخترشو میبره پیشِ نگار تا اونم ببینه که بچه زندس نگار درو باز میکنه و میبینه که ابی داره پیشونیه بچه رو میبوسه و خیلی باهاش گرمه تعجب میکنه نمیدونه این بچه کیه ناصوح میگه این دخترته و نگار از خوشحالی اشک میریزه... ابی بهش میگه بچه باید پیشِ من باشه ولی هرچند وقت یبار میارم ببینش. ابراهیم اسم دخترشو اسمانور میذاره.

محمت و موصی میرن شکار اون نامزد سابق هلنا (امیر محمد خخخ) میخاد مُصیو بکشه که اشتباها میخوره به محمتِ بیچاره!!!! تیره سمی بوده واسه همین طبیب میگه محمت ممکنه بمیره خرم بالای سرِ محمت واسش گریه میکنه اشکش میچکه رو چشمای محمت و محمت چشماشو باز میکنه!!!!(جل الخالق) در غیاب سولی و خرم رستم اسبِ فیروزه رو دست کاری میکنه و فیروزه پرت میشه زمین رستم میاد گردنشو بشکنه ییهو اون خالکوبیه شیر و خورشیدو رو گردنش میبینه و تصمیم میگیره بجای اینکه بکشتش این رازو به خرم بگه تا خودِ سولی بندازتش بیرون. خرم اینا که برمیگردن خرم میبینه فیروزه هنوز تو قصره میره به رستم میگه این چرا اینجاس چرا زندس هنوز؟ رستم میگه فیروزه جاسوسه این خالکوبیشم علامت جاسوسِ خاندانِ صفویه و فقط خاندان این خالکوبی رو دارن رو گردنشون خلاصه که تصمیم میگیرن فیروزه رو ببرن پیشِ سولی و هویتشو برملا کنن خرم با فیروزه میرن پیشِ سولی و ...


علت بیماری مریم اوزرلی یا خرم سلطان

سه شنبه 14 خرداد 1392 01:39 ب.ظ

مریم اوزرلی بازیگر نقش خرم سلطان در سریال جنجالی حریم سلطان به دلیل بیماری روحی این سریال را رها کرده و به آلمان رفته است.

 العربیه نوشت،  این مطلب را دوست اوزرلی طی مصاحبه ای بیان کرده و در مورد شایعاتی که درباره وی در رسانه های ترکیه منتشر شده، گفته است: "آنچه که در مورد مریم نوشته و گفته می شود، به دور از انسانیت است. مریم دختری پول دوست نیست و واقعا بیمار میباشد. او سه ماه است که در سر سریال نیز ازهوش می رود و به همه هم گفته است که وضعیت روحی و روانی خوبی ندارد."

به گفته وی به نقل از پزشکان معالج اوزرلی، وی در حالت روانی شخصی که یک سال در زندان بوده است و یا کسی که از جنگ برگشته است، می باشد.
به گفته وی " مریم به دکترش گفته است که ٥ روز را سر سریال بوده، یک روز از تعطیلاتش را برای فیلمهای تبلیغاتی و مصاحبه ها و یک روز دیگرش را نیز برای حفظ کردن سناریو و نقشش در سریال صرف میکرد و در نهایت نیز خسته شد."

تهیه کننده سریال حریم سلطان نیز گفته است که دو گزینه پیش رو داریم، یا مریم بازخواهد گشت، و یا سریال را یک هفته قبل از موعد تمام خواهم کرد.

سناریست ها، از هم اکنون تصمیم گرفته اند تا بازیگری دیگری برای دوران سالخوردگی خرم سلطان بیابند. گفته میشود، این نقش را، واحیده گوردوم بازی خواهد کرد.




آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :