خرم همینکه اومد زهرو بخوره عفیفه سر رسیدو زهرو از دستش گرفت (خوب میزاشتی بخوره یه ملت از دستش به آسایش برسن)دستِ خرمو گرفت و بهش گفت آخه سلطانم این چه کاری بود که داشتی میکردی؟ میخاستی بخاطر فیروزه خودتو بکشی؟ اگه خودتو میکشتی تکلیف 5 تا بچت چی میشد؟ اونا بدون شما تو قصر چیکار میکردن؟ خرم ک بغض کرده بود با گریه گفت عفیفه خاتون . عفیفه هم مثل ی مادر خرمو گرفت توبغلش و گذاشت تا خرم تو بغلش گریه کنه عفیفه بهش میگه سلطانم شما نباختید چون بعد از اینکه شما رفتید سلیمان فیروزه رو هم فرستاد بره (از اینجای داستان ب بعد میره با خرم )

فیروزه بلای جون خرم فرداش به خرم پرتقال میگه من دیشب رفتم خلوت بنابراین تو شرط بندی رو باختی پس چرا زهرو نخوردی؟ خرم بهش میگه منکه میدونم شوهر کچلم دیشبو با تو نگذروند.فیروزه تعجب میکنه ک این از کجا فهمیده و خرم هم میگه که عفیفه همه چیو دیده.خرم بالاخره میفهمه ک دختر نگار و ابی زندس . سمبل میبردش دیدن اون دختر بچه خرم میره به ابی میگه که دخترت زندس ولی اون باور نمیکنه تا اینکه ابی میره از گلفم میپرسه جریانو گلفمم سوتی میده.ابی تو خونه از خدیج میپرسه ک دخترش کجاست خدیجه داشت فیلم بازی میکرد ک دخترت مرده ولی ابی نذاشت حرفش تموم شه محکم زد به میز از اون عربده های معروفش کشید که به من دروغ نگو ابی میره سرِ قبر بچه ولی میبینه جا تره و بچه نیس! اصلا بچه ای در قبر نیس .ابی بچم خیلی خوشحال میشه ک دخترش زندس. 

خرم که با عفیفه حسابی عیاق شدن میشینه درد و دل میکنه بهش میگه من زمانیکه اومدم قصر هیچکس با من نبود همه از ماهی حمایت کردن و منو تنها گذاشتن ولی حالا که فیروزه اومده همه دارن ازش حمایت میکنن و بازم منو تنها گذاشتن انگار نه انگار که من ملکم و تنها همسر عقد شده پادشاهم من 5 شاهزاده دارم عفیفه هم کلی احساس همدردی میکنه.
خرم به ابراهیم میگه که اگه دخترتو میخای این فیروزه رو ردش کن بره در این صورت تا شب دخترتو میفرستم قصر. ابی قبول میکنه به سمبل میگه به فیروزه بگو آماده شه مثلا ببرش قصر ما(یعنی قصر ابی و خدیج)فیروزه رو میندازن تو ی کشتی ابی بدو بدو میره به خرم میگه فیروزه رو انداختم بیرون خیالت راحت حالا توام به قولت وفا کن و دخترمو بهم بده خرم میگه تا تو بری قصرت دخترتو فرستادم ابی هم خوشحال میشه!ولی ابی تا خیالش راحت میشه دستور میده فیروزه رو برگردونن قصر!!!!!!!! (در واقع میزنه زیرِ قولش تا اینطوری هم دخترشو پیدا کرده باشه و هم یه حالی از خرم گرفته باشه )

خدیج تو قصرش بود خبر نداشت که الان دخترِ هووش سر و کلش پیدا میشه!ییهو دید ی دختر بچه اومد تو اتاق.دختر نگار مث سیبی بود که از وسط دو نصف کرده باشن با نگار!!!!! اصلا کپیه همنا!همون چشمای پفی دماغ گرد ...خخخ خیلی نازه ولی بچه هه .خرم رفت قصر دید ابی فیروزه رو پس فرستاده(ابی خیلی مخه ها) ابراهیمم با عجله رفت خونه ببینه دخترشو آوردن یا نه دید دخترش گوگولی مظلوم خوابیده رو مبل خدیج هم قیافه گرفته بود . لحظه دیدار ابی و دخترش واقعا قشنگه باید دید این صحنه رو ! کلمات نمیتونن ارزش این صحنه رو نشون بدن! ابی دخترشو که خواب بود بغل کرد تا ببره اتاقش خدیج حالا تو این موقعیت بجای اینکه عذرخواهی کنه از ابی ک دخترشو چند سال قایم کرده بوده بهش میگه امشب بچه رو نگه دار تا فردا ببینیم چیکار کنیم ابی هم بهش میگه این بچه منه پس خودم در موردش تصمیم میگیرم! بعدش بچه رو میبره اتاقش حتی نمیتونه ازش چشم برداره.با خودش میگه ابراهیم این دختر توئه این دختر صدراعظم ابراهیم پاشا نیس این دخترِ تئو همون بچه ماهیگیره این دختر از خاندان عالیه عثمانی نیس از نسلِ ماهی گیراس . از این دختر مراقبت کن چون سرنوشتِ توئه. فرداش بچه بیدار میشه میبینه باباش کنارش خوابیده ولی خب بچه ک نمیدونه این باباشه میترسه میره ی گوشه ابی میره بهش میگه من باباتم نباید از من بترسی هیشکی نمیتونه دیگه تو رو از من بگیره...

در باغ عفیفه خاتون به فیروزه میگه که تو باید به عشق خرم سلطان به سُلی احترام بذاری .اون شب بخاطرِ تو میخاست خودکشی کنه و اگه من نرسیده بودم اون الان مرده بود .موصی که بچش بدنیا اومد به سولی اینا خبر دادن ک بره قصر مانیسا خرم و سولی هم رفتن اونجا .نگار کالفام به دستور خدیج با رستم ازدواج میکنه شب عروسیشون نگار میاد خودشو بمالونه به رستم که رستم از اتاق میره بعدش فرداش رستم میره حموم نگار خودشو میچپونه حموم بازم هی میخاد تحریک کنه (این نگارم فیلمیه ها)رستمو ولی رستم از حموم میندازتش بیرون. جوووونم رستم .خیلی باحال بود این صحنه.ابی دخترشو میبره پیشِ نگار تا اونم ببینه که بچه زندس نگار درو باز میکنه و میبینه که ابی داره پیشونیه بچه رو میبوسه و خیلی باهاش گرمه تعجب میکنه نمیدونه این بچه کیه ناصوح میگه این دخترته و نگار از خوشحالی اشک میریزه... ابی بهش میگه بچه باید پیشِ من باشه ولی هرچند وقت یبار میارم ببینش. ابراهیم اسم دخترشو اسمانور میذاره.

محمت و موصی میرن شکار اون نامزد سابق هلنا (امیر محمد خخخ) میخاد مُصیو بکشه که اشتباها میخوره به محمتِ بیچاره!!!! تیره سمی بوده واسه همین طبیب میگه محمت ممکنه بمیره خرم بالای سرِ محمت واسش گریه میکنه اشکش میچکه رو چشمای محمت و محمت چشماشو باز میکنه!!!!(جل الخالق) در غیاب سولی و خرم رستم اسبِ فیروزه رو دست کاری میکنه و فیروزه پرت میشه زمین رستم میاد گردنشو بشکنه ییهو اون خالکوبیه شیر و خورشیدو رو گردنش میبینه و تصمیم میگیره بجای اینکه بکشتش این رازو به خرم بگه تا خودِ سولی بندازتش بیرون. خرم اینا که برمیگردن خرم میبینه فیروزه هنوز تو قصره میره به رستم میگه این چرا اینجاس چرا زندس هنوز؟ رستم میگه فیروزه جاسوسه این خالکوبیشم علامت جاسوسِ خاندانِ صفویه و فقط خاندان این خالکوبی رو دارن رو گردنشون خلاصه که تصمیم میگیرن فیروزه رو ببرن پیشِ سولی و هویتشو برملا کنن خرم با فیروزه میرن پیشِ سولی و ...