خلاصه قسمتهای آینده

خرم و فیروزه که رفتن پیشِ سولی خرم بهش گفت گردنِشو نگا کن ببین چی میبینی؟ سولی گفت خوب ک چی ؟ این چیه؟( تو مثلا پادشاه این مملکتی اون رستم پلنگ تو طویله کار میکنه نه پاشاس نه تحصیل کردس با یبار فهمید این علامت چیه .
خلاصه ک سولی آی کیوش قد نداد ک این چی میتونه باشه! خرم گفت بیا تحویل بگیر سوگولیت این بود؟ ایشون جاسوس هستند و این علامت هم علامته جاسوسه صفویس! سولی ی لحظه عین این جن زده ها هنگ کرد تا فیروزه اومد بیافته به پاش سولی جا خالی داد و میدان را به نشانه اعتراض ترک کرد! فیروزه ب خرم گفت سولی منو میبخشه مطمئن باش.
فیروزه رو میندازنش زندان سولی ی جیغ جانانه سر ابیمیکشه ک تو این جاسوسو وارد قصر من کردی چطور نفهمیدی ک این جاسوسه ؟ حالا مگه خودت فهمیدی؟ ابی هم رفت ب خدیج ناله گفت که بیا ک دهنمون سرویس شد طرف جاسوس از آب درومده. ابی رفت زندان فیروزه بهش گفت ی کاری بکن سولی منو نکشه .دوباره فیروزه ب سولی التماس کرد که نکشتش و نشست کلی خالی بست واسه سولی التماس کرد و میگفت طهماسب میخاسته منو بکشه واسه همین من فرار کردم از دستش که وسط راه خرم سلطان منو پیدا کرد آوردش به قصرخلاصه ک سولی هم باورش شد
نگار به رستم گفت من میخام دخترمو بیارم پیش خودم ولی ابی قبول نکرد رستم پلنگ گفت اگه اونم قبول میکرد من قبول نمیکردم بعضی از بچه ها سرنوشتشون اینه که از خانوادشون جدا باشن همون لحظه رستم یاد بچگی هاش افتاد وقتی 9 ساله بوده بالای سر مادر بیمارش داشته گریه میکرده که همون لحظه مادرش میمیره رستم محکم مادرشو بغل میکنه و بقیه بزور اونو از مامانش جدا میکنن رستم که دستش به گردن مادرش بوده گردنبندش پاره میشه و میمونه تو دست رستم . بعدش یهو همین رستمه خودمونو نشون میده که دستشو باز میکنه و گردنبندو تو دستش نشون میده(این اولین فلش بکی بود که از زندگی دووشوار رستم به ما نشون دادن اینطوری بوده که یه آدم عقده ای شده)

خلاصه که فیروزه دوباره شروع کرد به التماس نه گذاشت نه برداشت شور حسینی گرفتش برگشت به سولی گفت با من ازدواج کن!!!!!!!!!!!! 
بگوش خرم رسید که فیروزه ب سولی درخواست ازدواج داده . انقدر بهش استرس وارد شد که من گفتم دیگه تموم شد الان خرم سنگ کوب میکنه بازم خوب شد جهانگیر اونجا بود محکم جهانگیرو بغل کرد و همون لحظه دست خرمو نشون داد که تو دستش زهر بود از اون شب هنوز زهرو با خودش حمل میکنه(خرم نمیتونه همچین مصیبتیو تحمل کنه یعنی دیگه نمیتونه تصمیم گرفت اگه سولی تصمیم ب نگه داشتن فیروزه گرفت این زهرو بخوره خوب بخورش دیگه)همون موقع عفیفه اومد گفت سلطانم مژده بدهید سولی بالاخره حشرش خوابید و فیروزه رو از قصر بیرون کرد. خرم 180 درجه چهرش تغییر کرد شاید خستگیه این دو هفته ای که فیروزه مهمونشون بود تو همون یک لحظه از تنش بیرون رفت.

خرم از بالا شاهد رفتن فیروزه بود. در آخر بهش گفت به تو گفتم با من نجنگ هیچکس نمیتونه منو شکست بده. رستم شاه طهماسبو خبر کرد تا بیان در راه فیروزه رو تحویل بگیرن زمانیکه سپاه شاه طهماسب رسید برخلاف گفته فیروزه که میگفت طهماسب میخاست منو بکشه همه سربازه براش تعظیم کردن یکی از سربازا اومد جلو و به فیروز گفت پرنسس حمیرا شاه طهماسب بی صبرانه منتظر شما هستند(اسمش هم حمیرا بود اینم از خرم اصیل تر بود و یه پرنسس بود) و حمیرا با یک نیشخند مبنی بر خر کردن سولی سوار درشکه شد و معلوم شد ک طهماسب هرگز قصد کشتن حمیرا رو نداشته(ای حقته سولی احمق)و اینچنین بود که پرونده فیروزم بسته شد! .شبش خرم کلی ب خودش رسیده بود سولی بی اعصاب اومد تو اتاق گفت میخام جهانگیرو ببینم و رفت (خرم هم ضایع شد)

موصی داره با امیر محمد ازدواج میکنه ولی ماهی راضی نیس ماهی واسه ابی نامه مینویسه ک بیا با این بچه حرف بزن مخشو بزن من نمیخام موصی با این دختر بدبخت بیچاره ازدواج کنه ابی هم نامه مینویسه ک اوکی من میام ولی الکی ب سولی میگه میرم ی جا دیگه . رستم که میفهمه قضیه از چه قراره (فک کنم رستم اونجا تو داهاتشون همش ماهی قزل آلا خورده انقد آی کیوش بالاس . آخه یه آدم مگه انقد مخ میشه؟ انقد مغز متفکر میشه؟ همه چیو زودتر از همه میفهمه .خرم پیش رستم درس پس میده. رستم نامه رو میرسونه بدست سولی و سولی میفهمه ک ابی رفته بوده پیشه موصی.

زمرد آغا از طرف یحیی همون بچه شاعره نامه ای میگیره واسه مهری ماه خرم نامه رو تو دستش میگیره نامه رو میخونه بعدش ب زمرد میگه برو نامه رو بده ب مهری ماه بهش نگو من خوندم. مهری فرداش با یحیی قرار داره و خرم تعقیبش میکنه این دو تا رو با هم میبینه میاد جلو اول ب مهری ماه میگه تو برو اتاقت بعدا ب حساب میرسم و حالا تو چس شاعر! خجالت نمیکشی با یک شاهزاده خانم مخفیانه قرار گذاشتی؟ بندازمت پیشِ گرگا دیگه نباید همدیگرو ببینید یحیی میگه باشه قول میدم پس به سرورمان سولی چیزی نگو با منم کاری نداشته باش خرم میگه باشه اگه قول بدی کاری باهات ندارم ولی بعدا جبران کن! (تو این صحنه حتی یک تار موی خرم هم بیرون نیس!)ابی و خرم طبق معمول دوباره کل کلو شروع میکنن ابی بهش میگه یادش بخیر والده زمانیکه زنده بود چند بار بمن گفت بکشمت ولی من بخاطر سولی این کارو نکردم(چقد تابلو بازی دراورد جدیدا خیلی بی سیاست شده ابی! آخه این چ حرفی بود
خرم میره ب موذی مار میگه دختر مه روی من دِ آخه من صلاح تو رو میخام تو الان تو سن بلوغ هستی هورمونات لنگ بر هوا موندن هرمردی رو ک میبینی فک میکنی عاشقش شدی اصلا چرا فک میکنی عاشق این یارو شدی؟ مهری میگه آخه هر وقت میبینمش قلبم تالاپ تولوپ میزنه!!!! خرم میگه این چیزا واسه سن تو طبیعیه من ب یحیی هم گفتم ک باهاش کاری ندارم ب توام میگم ک رابطتتو باهاش قطع کن. اگه بجای من یکی دیگه شما رو با هم دیده بود میدونی چ گندی بالا میومد؟مهری ماه هم الکی میگه باشه.ابی میره تو کارِ ممد (محمت)! به ممد میگه وقتی بابات همسن تو بود پرچمدار ی ایالتی بود تو هم برو ب بابات بگو ک بزرگ شدی تا تو رو ب ی شهر دیگه بفرسته. ممدم رفت ب باباش گفت ک منو بفرست ی شهر دیگه. بعدش اومد ب مامانش گفت من قراره برم ب بابا هم گفتم اونم موافقت کرده خرم عصبی شد گفت الان میرم بحساب سولی میرسم.سولی کابوس میبینه ک ابی و موصی محمتو کشتن بعدش مصطفی نشسته رو تخت سلطنت!خرم میره در اتاق سولیو باز میکنه صداش میکنه سلیمان سلیمان میبینه جا تره بچه نیس سولی غش کرده افتاده تو تراس... هول میکنه میره بالای سرش داد میزنه سلیمان چشاتو باز کن چشاتو باز کن ...

طبیب میاد بالا سرش میگه ب سولی زهر خورانده شده ولی اثرش تدریجی بوده یعنی تقریبا یک مدت بطور مداوم یکی تو غذاش زهر میریخته بعدش ب ابی میگه جدیدا کسی وارد خلوتش شده؟ ابی دو زاریش میفته ک کار فیروزه بوده. طبیب میگه فقط براش دعا کنید اصلا امیدی ب زنده بودنش نیس. خرم کلِ شبو نماز میخونه و دعا میکنه(تا حالا نماز خوندن هیچ زنیو نشون ندادن)بعدش دوباره میره بالا سرش دستشو میگیره و همونجا خوابش میبره.از دعاهای خرم سولی چشماشو باز میکنه خرم میگه خدا رو شکر که چشماتو باز کردی سولی دوباره حشری میشه میگه تو قدرت منی پرتغالم تو باعث شفای من شدی خدیج و ابی اومدن عیادت سولی ک سولی گفت منو با خوانوادم تنها بذارید.

شبش خرم تو تراس بود ک سولی اومد پیشش سولی گفت خرمم تو امروز خیلی خسته شدی برو استراحت کن خرم گفت نه عزیزم میخام کنار تو باشم .سولی ی نگاه احمقانه ب خرم انداخت از همون نگاهای معروف احمقانش.سولی ی شعر خوند واسه خرم."خرمم. ای گل زیبایم ای خیالم ای حقیقتم قسم میخورم به همان قلبی که جز عشق تو چیزی در آن نیست هرکس که تو را دوست نداشته باشد من نیز او را دوست نخواهم داشت.اگر جانم را برای تو فدا نکنم مستحق این زندگی نیستم .بگذار چشمانم کور شود اگر قرار باشد برای تو گریه نکنند.اگر آرزویی جز تو در سرم باشد امیدوارم هیچگاه آرزویم براورده نشود.بدون تو زندگی را نمیخاهم. اگر قرار باشد تو در زندگیم نباشی من لایق این زندگی نیستم.شکست دشمن برایم مهم نیس بدست آوردن قلب تو برایم باارزش است.لحظه ای نمیتوانم بدون تو زندگی کنم.چکار کنم که تو سرنوشت من هستی.تمام زیبایی های این جهان در برابر زیبایی تو هیچ است . من پادشاهم پادشاهی ک چیزی جز تو نمیخاد... (باز به دوران خاک تو سریش برگشت) .