خلاصه قسمتهای آینده

به اونجا رسیدیم که خدیج به شاه سلطان گفت بیا طلاهایی که ابراهیم از جنگها بدست آورده رو قاچاق کنیم ولی خب این طلاها باید به قصر سولی برگردانده بشه چون متعلق به خاندان عالیس از طرفی سولی و ایاز پاشا در به در دنبال این طلاهای گم شده هستن رستم پاشا بازم مُخ بازی دراورد و به خُرم گفت که مطمئنه طلاها پیش خدیج هستش پس بهتره سولیو خبردار کنیم! وقتی رستم و سولی به قصر خدیج رسیدن چشمشون به طلاها افتاد سولی گفت سریع توضیح بدید جریان چیه شاه گفت سرورم من میخاستم طلاها رو به قصر منتقل کنم!!!!!!!!!!! رستم بهش گفت ببخشید این وقت شب میخاستی منتقل کنی(ینی عرعر ما ک خر نیستیم !) شاه گفت اینطوری صلاح دیدم! رستم گفت گیریم که تو راست میگی حالا چرا زودتر نگفتی؟ مگه نمیدونستی ما دنبال این طلاها بودیم؟(اینجا رستم مث شرلوک هلمز شده بود خخخخخ) شاه گفت من خبر دادم به کسی بعدش ییهو مارکوچولو اومد تو گفت بله من میدونستم میخاستم طلاها رو بیارم قصر خلاصه که قضیه ماست مالی شد آخر شب خدیج به شاه گفت چرا نذاشتی طلاها رو قاچاق کنیم شاه گفت من به خاطر تو جونمو ب خطر نمیندازم من نمیخام تو آتیش انتقام تو بسوزم و بمیرم .رستم به خُرم گفت که مارکو رفته با اونا حالا بهت ثابت شد ک نباید بهش اعتماد کنی؟ خرم گفت این قدیما پسر خوبی بود حتما چیز خورش کردن و ... رستم گفت نذارید من به شهر دیگه ای برم با سرورمان صحبت کنید که من رو به دیوان راه بده و یکی از وزرا بشم در این صورت میتونید از حمایت من بهره مند شید!! مهری ماه واسه بالی نامه نوشت که من عاشقتم تو نظرت چیه!سولی به خدیج گفت دیگه از دست تو و کارات خسته شدم میخام شوهرت بدم بزودی با یوسف پاشا ازدواج میکنی! ما تو ترکیه بهش خسرو پاشا میگفتیم ولی جدیدا جم همه اسمای ایرانی رو تغییر میده.خدیج ب شاه گفت جریانو اونم گفت من موافقم ازدواج کن برو خدیج گفت نه من و ابراهیم عاشق هم بودیم مث تو و لطفی نبودیم اگه سولی سر شوهر تو رو بزنه خوشحالم میشی شاه بهش گفت پس بخاطر این عشق بزرگ ابی به تو خیانت کرد؟.مارکوچولو در جواب نامه مهری ماه ک بهش ابراز علاقه کرده بود نوشت که من در اختیار دولت عالیه هستم و به شما فکر نمیکنم من فقط یک سربازم 

رستم پلنگ تو میخانه مست کرده بود که چشمش به ی دخترک زیبا افتاد که یک مرد پتیاره ای آویزونش شده تا دختره رو دید یاد خواهرش سوفیا افتاد(رستم 9 ساله بود که مادرش مرد و پدرش اونو خواهر و برادرشو میزد رستم یک روز تصمیم میگیره فرار کنه و وارد بازار برده فروشها شه خواهرش سوفیا بهش میگه نرو بوریس! اسمش بوریس بوده که بعد از ورود به بازار برده فروشها اسمشو رستم میذارن! ) مَرده دختره رو میبره اتاق بزور بهش میگه لباستو درار تا میاد ... رستم میاد تو اتاق و مرده رو به باد کتک میگیره و اون دخترک رو نجات میده ی لحظه شک میکنه که نکنه این دختر واقعا خواهر گمشدش باشه اسمشو میپرسه ولی میبینه که نه اسمش سوفیا نیس الیویاس و رومیه! دختر رو با خودش به خونش میاره و بهش میگه اینجا در امانی کسی اذیتت نمیکنه! خودشم بالاخره وزیر میشه و مامور میشه که بره به گروه موصی بپیونده تا مثلا بهش کمک کنه حالا این وسط یه شورشی هم سرمیگیره که موصی مامور شده از طرفه سولی که بره شورشو سرکوب کنه ولی موصی بجای پیری پاشا ک سولی حکم اعدامشو داده یکی دیگرو میکشه و این خبر به سولی میرسه همه فک میکنن کار موصی تمومه ولی موصی توضیح میده که درست تصمیم گرفته و سولی میبخشدش سولی اینا دوباره میخان عازم جنگ بشن ولی بازم این بایزیده بدبختو با خودشون نمیبرن مهری رفت دست مارکو رو خیلی عشقولانه گرفت بهش گفت تو آتش عشقو در وجود من حس نمیکنی؟من عاشق توام منو تنها نذار رو قلبم پا نذار جون سیبیلات ... .مهری به خدمتکارش گفت یجوری مادرمو باخبر کن که من و مارکو در کاخ مرمر همدیگرو میبینیم خُرم با عجله اومد کاخ مرمر این دو تا رو با هم دید مارکو گفت مهری ماه در رابطه با ی موضوعی میخاس منو ببینه خودش منو صدا زد خرم تو خونه حسابی از خجالته موذی ماه درومد اونم گفت یادته بچه که بودم به من قول دادی با هرکس که دوست دارم ازدواج کنم منم اینو دوست دارم (خب جیگر طلا اون که تو رو نمیخاد فقط تو دوسش داری) رستم شایعه پخش کرد که مارکو با دختر شاه رابطه داره این شایعه ب گوش شاه سلطان رسید گفت از این موقعیت استفاده میکنم حالا که مارکو اومده با ما پس بد نیست که دامادم بشه خبر به گوش مهری ماه رسید عصبانی شد رفت با پدرش حرف بزنه که سولی گفت مارکو گفته نمیخاد با اسما ازدواج کنه . مهری باز رفت پیش مارکوچولو مارکو گفت حرف من همونیه که گفتم درسته که به درخواست ازدواج شاه سلطان واسه دخترش جواب رد دادم ولی این دلیل نمیشه که با شما ازدواج کنم هیچکس در قلب من نیس .

بایزید به جهانگیر گفت من خودم تنها میرم جنگ وسایلشو جمع کرد و رفت خُرم بهش خبر دادن که بیا جا تره بچه نیس پسر خوشگلت نیستش خُرم عصبانی بود هی جهانگیر میخاس یجوری به خُرم بگه که بایزید کجاس ولی خُرم دو زاریش نمیفتاد آخرش جهانگیر داد زد مااااااادر من میدانم برادرم کجاست.اسما و مهری ماه حموم بودن اسمهان بهش گفت میدونم که مالکوچ اوغلو تو رو رد کرده ولی اون با من ازدواج میکنه اون برای تو ارزشی قائل نیس مهری ماه قاطی کرد زد در گوش دختره یارو پخش شد رو زمین دختره هم بیهوش شد دختره بعد از اینکه بهوش اومد نگفت که کار مهری بوده ولی تلافی کرد و رفت نامه بالی بیک رو که تو اون نامه حسابی حال مهری رو گرفته بود زیر سر یکی از کنیزا گذاشت تا نامه پخش بشه تو حرمسرا خدمتکار مهری صداش زد که نامه ای در حرمسرا پخش شده سریع رفت دید ی دختره بی چشم و رو و دریده داره نامه رو بلند میخونه و همه میخندن (من موندم این کنیزا جز خوردن و خوابیدن به چه دردی میخورن که انقدم ناز و افاده دارن) مهری گفت این چیه دستت اصلا با ی دریدگی خُرم واری وارد شد کنیزه داشت خودشو خیس میکرد گفت بخدا سلطانم یکی اینو زیر بالشم گذاشته بود من بی تقصیرم مهری رفت پیش اسمهان و بهش گفت میدونم که تو نامه منو پخش کردی ولی برات متاسفم اسمهان گفت برای خودت متاسف باش چونکه آبروت رفت مهری گفت اشتباه نکن الان همه دارن از رابطه تو و مارکو حرف میزنن بعدش فلش بک خورد که مهری به کنیزه گفته نامه اسمهان دست تو چیکار میکنه اگه اسمهان بفهمه نامه ای که بالی بیک براش نوشته پخش شده خیلی ناراحت میشه (ینی بالاخره مهری نشون داد که دخترِ خُرّمه دریده هستش) خدیج هم با خسرو پاشا ازدواج کرد .انقدم تحقیرش میکنه خسرو رو دقیقا همون کاری ک با ابی میکرد!
بایزید رسید محل جنگ باباش کلی دعواش کرد که تو غِلط کردی اومدی اینجا هرکی بهت کمک کرده جلو روت میکشم!!!!!! بایزید گفت من خودم تنها اومدم سولی گفت تو ی شاهزاده ای پس مث شاهزاده ها رفتار کن شاهزاده من چطور رو حرف من حرف میزنه خلاصه که اشک بچه معصومو دراورد و بایزیدو برگردوند به قصر. خُرم رفت پیش کوثر خاتون که خونشو ازش بخره واسه کارای خیر زنه گفت من از این خونه خاطره دارم نمیفروشمش خُرم گفت منم روزی خانواده ای داشتم ولی خانوادمو جلو چشمام کشتن منو از این سو به آن سو بردن اذیتم کردم ولی ی روز تصمیم گرفتم که زندگیمو از نو بسازم کوثر هم خونه رو بالاخره داد خُرم مجبور شد از ی زن ونیزی پول قرض بگیره نگار خبرو به شاه رسوند خدیج به شاه گفت حالا که سولی جنگه باید ی نقشه ای برای از راه برداشتن خُرم بکشیم و شاه هم دستور داد سندی که بین خزم و اون زنه رد و بدل شده رو بدزدن و همچنین پولاشو بدزدن که خُرم بی پول بشه سولی از جنگ واسه خُرم ی نامه عاشقانه نوشت این نامش بطور عجیبی فوق العاده بود خیلی رمانتیک و حشری بود قشنگ معلوم بود سولی حشرش زده بالا تو جنگ خخخخخخ خُرم که نامه رو میخوند تمام خاطرات عاشقانش با سولی تو ذهنش مرور شد شاه سلطان به خُرم گفت تا دو روز دیگه که سولی بیاد سندو میدم بهش و میگم که تو از ی زن ونیزی پول قرض کردی در حالیکه سولی الان داره با مردم ونیزی میجنگه تو از ی زن ونیزی پول میگیری خلاصه که هرطور بود سندو رسوند به دست سولی خُرمو فرستادن پیش سولی سلیمون بهش گفت خُرم ما الان تو جنگ با ونیزی ها هستیم چرا رفتی از ی ونیزی پول قرض کردی ؟ولی بعد از یک سال دوری آخرش همدیگرو بغل کردن اما سولی گفت نمیتونم ببخشمت تو همینجا بمون و فعلا نمیذارم به قصر برگردی (بلاخره یکی از غلطایی که رابرا میکنه رو سولی فهمید) خُرم با ناراحتی بچه هاشو بغل کرد و ازشون خداحافظی کرد و رفت .ایاز پاشا به رستم گفت بیا و با مهری ماه ازدواج کن خبر نداشت که رستم از وقتی مهری بچه بود تو نخش بود ایاز رفت ب سولی گفت که رستمو دامادت کن سولی گفت من حرفی ندارم خُرم واسه سولی نامه نوشت و فرستاد قصر شاه هم نامه رو از دست نوکره گرفت و پاره کرد! شاه سلطان به رستم گفت واست یه ماموریت دارم حالا که خُرم تبعید شده برو و خُرمو بکش رستم رفت قصر خُرم بهش گفت شاه سلطان بمن گفته تو رو بکشم خُرم گفت ینی تو الان میخای منو بکشی رستم گفت من فکر دیگه ای دارم اگه جوابتون مثبت باشه تا یک عمر در آرامش زندگی میکنید اینطوری تا ابد از حمایت من بهره مند میشید و زندگیه بچه هاتونو هم تضمین میکنید به کمک من دشمنامونو یکی پس از دیگری شکست میدیم خُرم گفت حرف حسابت چیه ؟ رستم گفت مهری ماه رو بدید به من (پفیییییووووز بد ترکیب البته به هم میان)....
ادامه دارد...