خلاصه جدید تا پایان قسمت 240
مهری ماه و جهانگیر از پدرشون اجازه میگیرن با هم برن دیدار مادرشون! خرم داره به پیشنهاد رستم پاشا فکر میکنه اینکه میتونه بهش اعتماد کنه و برای آینده شاهزاده ها روش حساب باز کنه یا نه! جهانگیر میچسبه به خرم و ازش میخاد که باهاشون برگرده قصر خرم هم قول میده که زود برگرده مهری ماه سرشو میذاره رو پای مادرش میگه دلش میخاد مثل خرم و باباش که عاشق همن اونم با مردی ازدواج کنه که عاشقشه خرم که میخاست همون شب به مهری بگه که رستم ازش خواستگاری کرده با این حرف مهری ماه داغون میشه و چیزی نمیگه ولی فرداش بالاخره میگه جریانو و مهری ماه عصبانی میشه مهری ماه به مارکو میگه قراره بزور شوهرش بدن کمکم کن ولی مارکو میگه من نمیتونم کاری بکنم! مارکو از دختری به اسم سینیورا سیلویا خوشش میاد و این خبر به گوش مهری ماه میرسه مهری ماه دختره رو تهدید میکنه که دیگه دور و بر مارکو نچرخه (چ عیاشی شده این مارکو) شاه سلطان تصمیم میگیره از غیبت خرم استفاده کنه و وزیر اعظم رو به قتل برسونه تا شوهر خودشو جایگزینش کنه برای همین از ایاز پاشا میخاد شبو تو قصرشون بمونه تا براش عیش و نوش را بندازن همون شب شاه سلطان یه دختر وبایی رو آماده میکنه تا برای ایاز برقصه! (دختره خیلی خوشگله یه گوشتیه ها)ایاز هم شب با دختره مشغول میشه و صبح که بیدار میشه از خواب میبینه دختره مرده و خودشم وبا میگیره وبا تو کل قصر شیوع پیدا میکنه رستم هم خبر میاره که وبا در قصر خُرم سلطان هم شیوع پیدا کرده سولی دستور میده خرمو به یه قصر دیگه ببرن ولی خرم میگه که نمیره واسه سولی خبر میارن که خرم قبول نکرده سولی هم که خودش کلا داره از بی خرمی هلاک میشه بهانه دستش میاد تا خودش بره پیشه خرم (حشرش بدجور زده بالا آخه خخخخ حالا شما فک کنید یک سال و نیم جنگ بود اونجا هم که عنصر مونث نبود بعدشم که اومد خرم تبعید شد کلا این همه مدت با هم نبودن) خلاصه که سولی پا شد رفت پیشه خرم و مرجان هم به شاه و خدیج گفت که سولی از قصر رفته اونا هم عصبانی شدن

سولی تو اتاق منتظر خرم بود در باز شد خرم وارد شد سولی تا برگشت و خرمو دید خیره موند و دلش هُری ریخت پایین (این صحنه شباهت زیادی با اولین باری که خرم به خلوت رفت داشت)بعدش مثلا قیافه جدی گرفت به خرم گفت چرا وقتی بهت میگم برو یه قصر دیگه نمیری؟ میخای اینجا وبا بگیری؟(ای وبا بگیرین هر دوتون) خرم گفت به همون دلیلی که تو اومدی اینجا منم به همون دلیل نمیرم یه قصر دیگه! سولی گفت چی؟ خرم گفت عشــــق! یکم زر زر کردن بعدش سولی یهو احساساتش فوران شد گفت خرم اگه تو یک دستت زهر باشه تو اونیکی دستت پادزهره بعدشم همدیگرو بغل کردن و بوسیدن کلا سولی اومده بود که تحریک شه خخخ!!!!! خرم و سولی به قصر برگشتن ولی شاه سلطان به خرم گفت ایا ز پاشا مُرده و وزیر اعظم تغییر میکنه! لطفی گوریل وزیر اعظم شد!!! مهری که هنوزم دنبال مارکوئه به مادرش گفت که اونو دوست داره خرم گفت باشه من میرم باهاش حرف میزنم تو ام بیا پشت در وایسا گوش کن!!!!(خیلی ریسکی بود کار خرم چون نه میخاست مهریو نا امید کنه و هم اینکه ممکن بود مارکو تغییر عقیده بده و بگه که حاضره با مهری ازدواج کنه ولی خب چون رفته بود تو گروه خدیجه این ازدواج غیر ممکن بود! خب بریم ببینیم مارکو چی میگه!) خرم به مارکو گفت نظرت در مورد مهری ماه چیه؟ مارکو گفت سلطانم بخدا اگه تا الان صریح حرف نزدم برای این بود که میخاستم مهری ماه ناراحت نشه ولی دروغ چرا مهری ماه برای من مثل یه بچس!!!!!!!!)مهری ماه که همه اینا رو شنید اومد اتاقه سولی و گفت که حاضره با رستم پاشا ازدواج کنه!

خرم نامه ای فرستاد برای رستم با این متن که سرورمان به پیشنهاد ازدواجت جواب مثبت داده در همین لحظه رستم شروع کرد بیوگرافیشو تعریف کرد اینکه وقتی 9 ساله بوده مادرش میمیره و باباش این و خواهر برادراشو کتک میزده رستم هم یک روز فرار میکنه میاد بازار برده فروشها در راه نصف بچه ها میمیرن ولی رستم مقاومت میکنه شنیده بوده که رستم اسم یک پهلوان بوده ازیکی میپرسه رستم یعنی چی؟ بهش میگن یعنی گلادیاتور برای همین خودش این اسمو واسه خودش انتخاب میکنه و خیلی تلاش میکنه تا واقعا یک رستم بشه به نگار میگه یادته بهت گفته بودم من با مهری ماه ازدواج میکنم بعدش به نگار میگه حالا گوشتو بیار نزدیک و سه بار در گوشش میگه طلاق و نگارو طلاق میده نگار میگه من نمیذارم مث یه آشغال منو از زندگیت بیرون بندازی رستمم خیلی باحال جوابشو میده بهش میگه در واقع تو همین حالا هم تو زندگیه من نیستی. خبر ازدواج به گوش شاه و ماهی میرسه همشون عصبانی میشن چون رستم الان بعد از وزیر اعظم بالاترین قدرتو داره و یک مهره بسیار باارزشه که اگه قرار باشه داماد پادشاه بشه این به معنیه نابودیه گروه مخالفه برای همین اینا تصمیم میگیرن نذارن این ازدواج صورت بگیره ماهی میگه الکی بگین رستم جذام داره . میان معاینه میکنن رستمو اما الیویا (خواهر رستم) ثابت میکنه که رستم جذام نداره. الیویا به رستم میگه اون شب تو منو نجات دادی حالا وقتش بود تا منم بهت کمک کنم رستم به الیویا میگه تو خواهره منی از این به بعد هر جا برم تو رو هم با خودم میبرم با هم حاضر میشن برن پایتخت که لطفی و شاه ارابشونو دستور میدن آتیش بزنن ولی رستم و الیویا زودتر پیاده میشن و در حالیکه همه فکر میکردن رستم مرده رستم صحیح و سالم برمیگرده قصر و همه هاج و واج سر جاشون خشکشون میزنه(این قسمتا خیلی جالبه شاه و شوهرش هر کاری کردن تا رستمو بکشن ولی هر دفعه رستم زنده میموند و انقد جو رقابتی بین دو جناح زیاد شده بود که اگه رستمو از دست میدادن باید میرفتن میمیردن!! این وسط یه دختره بینهایت جذاب و سکسی رو خرم فرستاد تا به لطفی حال بده تا حاله شاهو بگیره لطفی تا اومد دختره رو ... کنه ییهو چنتا آیه قرآن خوند دختره رو بیرون کرد ولی مراد ارتفاع فک کرد که اون شب ترتیبه دختره رو داده.کلا شخصیت لطفی تو این فیلم یه آدم خشک مذهبه از اسکندر چلبی هم بدتر.شاه هم که مراد بهش گفت شوهرت با این دختره بوده دستور داد دختره رو کشتن!!!! خیلی جذاب بود دختره حیــــــف! 

آقا خلاصه که شب ازدواج شد مهری ماه هم موقع خطبه عقد بیچاره اشکاش میومد ولی زمانیکه داشت میرفت قصر جدیدش با خودش میگفت روزی که به دنیا اومدم مادرم دوست داشت من پسر باشم اما حالا میدونه که چقدر دختر داشتن به نفعشه چون من آینده شاهزاده ها رو تامین میکنم وارد حجله میشه! رستم میاد تورو میزنه کنار میبینه که مهری ماه ناراحته! بعدش رستم یه شیشه زهر نشون میده به مهری ماه و بهش میگه اگه منو نمیخای همین الان بگو تا بخورمش نه مقام نه ثروت هیچی برام مهم نیس وقتی که منو نخوای مهری ماه سکوت میکنه رستم تا میاد زهرو بخوره مهری ماه نمیذاره و ... سکانس بعدی هم نشون میده که مهری ماه بچه دار میشه خخخخخخخ نه به جو سنگینه سکانس قبلی که دختره انقد افه چسه اومد نه به اینکه انقد زود زایید حالا خوبه نمیخاستش اگه میخاست که دو قلو میشد

واسه خرم و سولی خبر میارن که مهری زایمان کرده دخترم هس بچه عکس العمل خرم خیلی باحاله حالا میبینید بعدا. سولی اسمه بچه رو عایشه هماشاه میذاره نگار میاد به شاه و خدیج میگه که میخام رستمو بکشم و همچنین دخترشونو بدزدم!!!! شاه هم تایید میکنه میگه حتما این کارو بکنه!!!! خرم میاد قصر مهری ماه چون مهری تازه زایمان کرده مثلا پیشش باشسه مهری گیر میده به خرم میگه امشبو بمون خرم هم میمونه شبش نگار میاد نگهبان اتاق بچه رو میکشه و بچه رو هم میدزده! الیویا سریع میاد رستمو مهریو بیدار میکنه که بگه جا تره بچه نیس مهری به مامانش میگه میدونه که کاره شاه و دار و دستشه و اگه بلایی سر دخترش بیاد همشونو از رو زمین محو میکنه خرم میره به شاه میگه وای بحالت اگه نوه منو تو دزدیده باشی قسم میخورم سولی بدترین بلا رو سرت بیاره شاه هم به خدیج میگه میترسم بفهمن که نگارو ما فرستادیم شاه سلطان یکیو میفرسته تا نگارو پیدا کنه و بکشدش چون اگه زنده دستگیر بشه و لو بده شاه سلطان به پایان خط میرسه! ناصوح رستم و مارکو میرن همه جا دنبال بچه میگردن بالاخره نگارو پیدا میکنن نگار کالفا میگه اگه نزدیک بشید خودمو این بچه رو پرت میکنم پایین رستم میگه نگار تو بچمو بده قول میدم نذارم کسی اذیتت کنه نگار میگه خدیجه بچمو ازم گرفت حالا بچه تو باید ماله من باشه بچتو بده بمن چماقدار میگه این بچه معصومه بدش به باباش نگار میگه بچه منم معصوم بود ولی ازم گرفتنش چند ساله نذاشتن ببینمش ازم کار کشیدن هر جاسوسی براشون کردم ولی بچمو بهم ندادن خلاصه که بچه رو به رستم میده و همون لحظه خودشو از بالا پرت میکنه پایین و خودکشی میکنه همون لحظه خاطرات خوشش با ابراهیم یادش میاد(فوق العادس این صحنه! اوج هنر نویسنده در خلق تراژدیه آهنگ معرکه ای هم پشت زمینه میره)

یه مدت میگذره لطفی میره در فاحشه خانه ها رو میبینده و زنان فاحشه رو مث وحشیا میسوزونه اونجاشونو!!!!!!!! خبر به گوش شاه میرسه شاه تحقیرش میکنه میگه تو از صدقه سر من وزیر اعظم شدیو اینا بعدش میاد طلاقش بده که لطفی میزندش شاه سلطان میره با صورت کبود پیشه سولی چوغولی سولی میگه میخای بکشمش؟؟؟/ ای داماد کشه حرفه ای! شاه میگه بخاطر دخترم نه ولی عزلش کن طلاقمم میگیرم اینو هم میکشت کلکسیون کامل میشد! شوهر خدیج خسرو پاشا و رستم پاشا هر کدوم منتظر بودن که سولی اسم اونا رو بعنوان وزیر اعظم اعلام کنه ولی هیچکدومشون نشدن!
ادامه دارد...